ب با یکی از دوستان دربارهی اینکه حوصلهی هیچچیز را ندارم صحبت میکردم. در خلال بحث حرف جالبی زد. گفت "شاید خلوت واقعی پیدا نکردهای". بیدرنگ تایید کردم. حقا خلوت واقعی پیدا نکردهام. در خانهی ما با اینکه تعدادمان زیاد نیست، سخت است کتاب خواندن. شعر فهمیدن و گفتن. عمیق اندیشیدن. این امور خلوت میخواهد. بعد یاد سخن لسانالغیب افتادم: خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد. و به ذهنم رسید که اینجا معنای خلوت دارد درستتر تبیین میشود. مقصود از خلوت تنهایی مطلق نیست. بنده یکی دوباری که دو سه روز متوالی در خانه تنها بودم رسما داشتم دیوانه میشدم! یک صفحه کتاب هم نمیتوانستم بخوانم. هرچند معتقدم آن وضعیت هم اگر ادامه مییافت به آن عادت میکردم. اما بحث این است که آنجایی خلوتِ ایدهآل است که یارِ موافق باشد. "هرجا که تویی تفرّج آنجاست". امروزیها به موافق میگویند همفاز؟ نمیدانم. در اصطلاحات برق یا فیزیک موج که هست. هیچوقت هم این مباحث را درست نفهمیدم. لکن سازنده و مثبت بودن تاثیر حضور یک نفر را در حالات شخصیام میفهمم. اینجور اشخاص تعدادشان زیاد نیست ولی مرهم زخماند. خود باروحیهاند و به دیگران نیز انرژی مثبت میدهند. با خود میاندیشم اگر با چنین انسانهایی، صمیمیت و رفاقتی دست بدهد دیگر چه چیز میتواند آدم را متوقف سازد؟ چه مانع یا مشکلی؟ احتمالا هیچچیز.برچسبها: سعدی را دوست دارم, حافظ را بیشتر
نوشته شده توسط من در یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۷ |
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
ب "پس کی تمام میشود؟"این سوالیست که هنگام اکثر تجربههای زندگیام بهطور مداوم از خود پرسیدهام. از خواندن یک کتاب گرفته تا گرفتن گواهینامه و تمام مقاطع تحصیلی تا به امروز. تقریبا همهچیز. حالت دیگری که میتواند اتفاق بیُفتد اما زیاد نمیفتد این است که یکباره بگویم "عجب، تمام شد!" و معمولا طی رویدادهای لذتبخش اینطور میشود. اما نه همیشه. گاهی لذت بردن به این دلیل ترسناک میشود که ممکن است آن حالت از دست برود و بیتابی در برابر تحمل این اضطراب، آدم را به سوال اول بکشاند.جملات بالا را دیشب در عین خستگی نوشتم و بعد که فهمیدم دارد چه اتفاقی میفتد، دست نگه داشته و خوابیدم. واقعا وقتی آمدم این مطلب را بنویسم فکرش را نمیکردم. یک مطلب معمولی بود مثل باقی مطالب. میخواستم کتابهایی را که بیش از بقیه سوال ابتدای متن را به ذهن و زبانم آورده بودند لیست کنم. اما دیدم ماجرا در واقع چیز دیگریست. مثل مرگ که خیلی وقتها یکباره رخ میدهد، اتمام بهروز کردن این وبلاگ نیز تا حدی برایم نامنتظر بود. میگویم 'تا حدی' چون دیگر این اواخر به هِنّوهِن افتاده بود و امید خاصی به نجاتش نبود. حقیقتش را بخواهید در دوران کنونی امید خاصی به نجات هیچچیز نیست به نظرم. سازههای موجود (چه واقعی چه استعاری) زمانی ساخته شدهاند و دیگر تنها در مسیر تخریب پیش میروند. به قول مرحوم دکتر فیرحی، هر روز آجری از آن میفتد. اما صحبت از ناامیدی تقریبا در هر مکتبی مذموم است. پس سخن کوتاه میکنم. خوانندگان عزیزی را در این دورهی حدودا چهار سال و هشت ماهه همراه خود دیدم و از وبلاگهایشان استفاده کردم. لکن احساس میکنم دیگر حرف خاصی (لااقل در این قالب) ندارم. ضمنا شبیه سر زدن به سایتهای خبری ک
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی